X
تبلیغات
حرفهای نگفتنی ولی شنيدنی - گذشته

حرفهای نگفتنی ولی شنيدنی

يه سری حرفای پسرونه كه گفتنی نيست، ولي شنيدنی هست

نوجواني

تقريبا از اول دبيرستان بود كه شيطنتاي جنسي من هم شروع شد. يعني ديگه از ايني كه فقط بخوام به پشت بخوابم، شده بودم پسري كه دوست داره پوزيشنهاي مختلفي رو تجربه كنه. شايد هم از اونجايي شروع شد كه مي خواستم خودمو آماده كنم كه روند اون حس خلصه رو بفهمم چيه؟! كه خب البته موفق هم شدم. يعني از همون دوران، تقريبا اول دبيرستان، روند تحريك تا اورگاسم رو كاملا پيدا كرده بودم.

يادمه اولين باري كه تاق باز خوابيده بودم و با انگشت و فشار، خودارضايي كردم، شب اول ماه رمضون بود! كه صبح پريدم و غسل و... البته اشتباه من اين بود كه جلو خارج شدن مني رو ميگرفتم. حالا چميدونم درست يا غلط...

با بانداژ، آلتم رو رو به بالا ميبستم! بايد زود ميجنبيدم براي بستن، والا اگه كامل شق ميشد ديگه نميشد به طرف بالا بستش!! ولي واقعا حس خوب و عالي هست، موقع راه رفتن

يا مثلا يادمه، يه روزاز مدرسه اومدم خونه، با همون حالت شل و ول، آلتم رو دادم بالا و به پشت خوابيدم و فشار... چيزي كه ازم اومد بيرون، حالت خامه-ژله اي داشت.

البته ناگفته نماند كه من اصلا با كسي چه تو مدرسه و چه بيرون، رابطه اي نداشتم، چه پسر و چه دختر!!..

اون زماناهم، اينترنت دايل آپ بود كارت ميخريديم، 10 ساعت روزانه 15 ساعت شبانه،‌3هزار تومن، بدون فيلتر! بايه عكس سكسي، كلي صفا ميكردم ، كم كم كليپ هم برا دانلود اومد، يادمه اون زمان كل فكر من برا ديدن فيلم سكسي بود كه پيدا نميكردم!

پشت بوم، اتاق، تو ماشين، انباري، جايي نبود كه من خودمو تخليه نكرده باشم!! يادمه يه شب حدود يك ساعت، يك ساعت و نيم داشتم خودمو تحريك مي كردم، يه هو ديدم يكي پاشد اومد طرف اتاق، منه خنگ اصلا فكرم نرفت اونجا كه شايد كار ديگه اي داشته باشه، همين حس ترس باعث انقباض و واااايي حالا مگه بند ميومد، منم دستمال اونقدر دم دستم نبود، اندازه يه كف دست دوب دوب دوب، داد بيرون!!! دستمالا كه تموم شد ، جوراب دم دستم اومد و با همون يكم دستمو تميز كردم!! اون زمون، زير پتو شورت و شلوارمو در مياوردم كه راحت تر بتونم خودمو تحريك كنم، نميتونستم يهو برم دستشويي

خلاصه، كللي استايل جديد كشف كرده بودم!!...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 0:3  توسط پيمان  | 

بچگي

نمي دونم، چرا و براي چي ميخوام بنويسم، از بچگيم، از اينكه اصلا از كجا شروع شد؟

اينكه واقعا از كجا شروع شد رو نميدونم دقيقا! شايد از ديدم ريك) دايم تو حموم وقتي كوچيك بودم؟ ولي به هر حال، از زماني كه يادم مياد، من اين وابستگي به خودارضايي رو داشتم! اون زمان كه من اصلا نمي دونستم اينكار غلطه!يه جور پناه برام بود! ايني كه به پشت بخوابم و بعد از چند حركت پا ... به يك حس خلصه فرو برم، بعد ببينم خيس عرق شدم

اون زمان به اين عنوان كه به اين كار ميگن خودارضايي فكر نميكردم!! نمي دونستم اين كار چيه!! دوم دبيرستان بود كه تازه فهميدم و كلي گريه كردم

يادمه اول باري كه تنها بودم و بدون شورت و شلوار نيگا كردم كه چيكار ميكنم و چطور ميشه، پنجم دبستان بودم، تابستون، مامانم اينا رفته بودن مكه، منم رو پله هاي دوبلكس خونه دراز كشيدم ولي رمق برگشتن نداشتم، همونجا رو همون سنگا خوابم برد!

تا اول دبيرستان اوضاع به همين منوال بود،‌ فقط يادمه كه با دست هم كمك به فشار ميكردم! ولي رمق برگشتن نداشتم، تا يه روز تو حموم، وان رو پر آب كردم و به پشت خوابيدن و تازه براي اولين بار فهميدم كه چه چيزي تقريبا ازم مياد بيرون!! سري اول هم كه بعد از به پشت خوابيدن و فشار و موقع ارگاسم  خودمو به زور به روي دست راست غلت دادم ... چقدر مني ازم اومد بيرون... برام كللي تازگي داشت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 21:20  توسط پيمان  |